غمی دارد دلم، شرحش فقط افسانه می خواهد

به پای خواندنش هم گریه ی جانانه می خواهد

 من آن ابر پر از بغضم که هر جایی نمی بارد

برای گریه کردن مرد هم یک شانه می خواهد

 شبیه شمع تنهایی که پای خویش می سوزد

دلم آغوش گرم و عشق یک پروانه می خواهد

 برایش شعر گفتم تا رقیبم پیش شاعرها

بگوید عاشقش او را هنرمندانه می خواهد

 به قدر یک نگاه ساده او را خواستم اما

به قدر یک نگاه ساده هم حتی نمی خواهد 

"محمد شیخی"

 
 

برچسب‌ها: محمد, شيخي, شعر, عاشقانه, عشق
+ نوشته شده در دوشنبه 28 مهر1393ساعت 6:51 توسط پدرام |

دیدمت وه چه تماشایی و زیبا شده ای ! 

ماه من ، آفت دل ، فتنه ی جانها شده ای ! 

پشت ها گشته دو تا، در غمت ای سرو روان

تا تو درگلشن خوبی گل یکتا شده ای 

خوبی و دلبری و حسن , حسابی دارد 

بی حساب از چه سبب اینهمه زیبا شده ای ؟ 

حیف و صدحیف که بااینهمه زیبایی و لطف 

عشق بگذاشته اندر پی سودا شده ای 

شبِ مهتاب و فلک خواب و طبیعت بیدار

باز آشوبگر خاطر شیدا شده ای 

بین امواج مهت رقص کنان می بینم 

لطف را بین ،که به شیرینی رویا شده ای 

دیگران را اگر از ما خبری نیست چه غم

نازنینا ، تو چرا بی خبر از ما شده ای ؟

شهریار


برچسب‌ها: شهريار, شعر, عاشقانه, فيس نما, عشق
+ نوشته شده در سه شنبه 22 مهر1393ساعت 12:22 توسط پدرام |

چون درخت فروردین پر شکوفه شد جانم...

دامنی ز گل دارم بر چه کس بیفشانم...؟
ای نسیم جان پرور امشب از برم بگذر ...
ورنه اینچنین پرگل تا سحر نمیمانم...
لاله وار خورشیدی در دلم شکوفا شد...
صد بهار گرمی زا سر زد از زمستانم...
در کتاب دل سیمین حرف عشق میجویم..
روی گونه می لرزد سایه های مژگانم...
 (سیمین بهبهانی)
روحش شاد و یادش گرامی باد


برچسب‌ها: شعر, عاشقانه, سیمین بهبهانی, تسلیت, فیس نما
+ نوشته شده در چهارشنبه 29 مرداد1393ساعت 16:32 توسط پدرام |

حتما که لازم نیست دور از کشورت باشی 
یا کنج زندانی اسیر دشمنت باشی
در شهر خود لبریز غربت می شوی وقتی 
نامحرمِ محرم ترینِ محرمت باشی...

 


برچسب‌ها: شعر, مطلب, عاشقانه, فیس نما, رمان
+ نوشته شده در چهارشنبه 22 مرداد1393ساعت 18:15 توسط پدرام |

 

تو زمینه ی شعرهایم هستی
گرچه هیچ کس این را نداند
همه ی کلمه ها
اول معنای تو را می دهند
بعد به آنچه خوانده می شوند
در همه ی حرف هایم
پنهانت کرده ام
" شهرام شیدایی"


برچسب‌ها: مطلب, شعر, عاشقانه, فیس نما, عشق
+ نوشته شده در یکشنبه 19 مرداد1393ساعت 17:27 توسط پدرام |

ماه من...

امشب هم در آسمان من نبودی..

فردا را باید روزه داشتن...

و روزه خواهم بود..

فردا را ..

و فرداها را..

تمام روز های سال را...

تا تو..

در آسمان عشق من بتابی..

تا تو را در حریم خود رویت کنم...

تا بودن تورا در بودن خود زیارت کنم...

ماه من در روز های من بتاب...

تا تمام روز های من عید را سلام کنند..

(اکبر درویش)

 

 


برچسب‌ها: شعر, عاشقانه, اکبر, درویش
+ نوشته شده در پنجشنبه 9 مرداد1393ساعت 12:46 توسط پدرام |

 

 

 

الوداع ای روده اندرپیچ وتاب...الوداع ای قاروقور بی جواب

الوداع ای آش نذری , آب سرد...رنگ رخساران شبیه شله زرد

الوداع ای زولبیا وبامیه...جایتان تاسال دیگ خالیه
!

عیدفطر مبارک


برچسب‌ها: شعر, دوبیتی, رمضان, عید, فطر
+ نوشته شده در سه شنبه 7 مرداد1393ساعت 0:2 توسط پدرام |

http://upload4i.ir/uploads/140637708823931.jpg

 

مــن عـاشـق تــو هـسـتـم …
عاشق چشمانى که اقیانوسى از آرامش را در خود دارد
عاشق دستانى که خداوند،
نوازش را با الهام از آنها معنا کرده است !
و عاشق لبخندى که زیبایى را تمام و کمال به تصویر مى کشد


برچسب‌ها: عاشقانه, جدید, مطلب, عشق, فیس نما
+ نوشته شده در شنبه 4 مرداد1393ساعت 16:48 توسط مهران |

مـانـده ام از رفـتـنـت سـر در گـریـبـان هـمچـنـان
تـو شـدی آرام و مــن هـسـتـم پریـشـان هــمچـنان

تـــو شـــدی آزاد و رفــتـی در پـی دنـیـای خـــود
مـن ولی در گـوشـه ی تاریک زنـدان هــمـچـنان

شــد تـمـام شـهـرهـــا آبـاد غـیـر از شــهــر مـــن
مانده بعد از جنگ هـم با خاک یکـسـان هـمچنان

چاره ی بیماری مزمن به غیر از صبر چیست؟
درد مـن گـویـا نـدارد بـی تــو درمـان هـمـچـنـان

وقـت طـوفان هـرکـسـی در سـرپناهی می خـزد
مـن ولـی بـی چـتـر مـانـدم زیر باران هـمـچـنان

شب شد و هرکس به سمت خانه خـود مـی رود

مــن ولـی در کــوچــه هــای شــهــر ویـلان همچنان...

(اصغر عظیمی مهر)


برچسب‌ها: شعر, عاشقانه, اصغر, عظیمی, مهر
+ نوشته شده در سه شنبه 31 تیر1393ساعت 9:23 توسط پدرام |

http://upload4i.ir/uploads/140599855481271.jpg

دیروز پس از مردن آدم برفی
شد آب تمـــام تن آدم برفی

امروز دوباره کودکــــی را دیـدم
سرگرم به جان دادن آدم برفی

او دگمه چشـم های زیبایش را
می دوخت به پیراهن آدم برفی

او شال ندارد نه ولی دستش را
انداخته بر گـــــردن آدم برفـــــی

خورشید طلوع کرد کودک برداشت
آهسـته سر از دامن آدم برفــــــی

هی برف به آفتاب می زد می گفت
برگـــــرد بــــرو دشـــمن آدم برفــی

(ارسالی از هلیا خانوم)


برچسب‌ها: شعر, عاشقانه
+ نوشته شده در سه شنبه 31 تیر1393ساعت 7:40 توسط پدرام |

مطالب قدیمی‌تر